دلخوشی های من
نوجوونی
بخواب...اما بیدار باش....آرام باش.....و بدان جهان در انتظار توست..... من خواهم رفت.....و جهان منتظر من خواهد ماند..... من می توانم...جهان مملو از توانایی های ماست! کافیه جلوم وایسی و زل بزنی تو چشمام..... فک نمیکنم خوندن مشق هرشبم از روی چشمی که به
دلم راه مستقیم داره کاره سختی خصوصا واسه امثال شما ها باشه.... خوندن مشق دل هرکس دیگه ای هم به این راحتی
ممکنه... هممون دلامون هرچقدر هم بخوان پیچیده
باشن...بالاخره یه روز یه راه میان بر پیدامیشه که دل من رو به تو و دل تو رو به
من بدون پیچ و خم وصل کنه... خوب بعد همینطور که صاف بیای میرسی....به یه جای
گرم که بوی محبت میده اما هرچقدر جلوتر بری....باید بیشتر حواست باشه احتمالا توی
گوشه ها و کنج دل.....بوی گند گناه و اشتباه خفت کنه و رنگ سیاهی چشماتو بزنه...به
خاطر همین ممکنه به یه عینک یا یه ماسک نیاز پیدا کنی... بالاخره واسه رفتن به دل هرکسی باید تجهیز بشی
اونم از بهترین نوع هاش..... مثلا دلتو بزنی به دریا......یا درمورد هیچ چیز
زود قضاوت نکنی یا ..... خلاصه به همین راحتی میتونی یه گذری بندازی به دلم..... ورود عموم بازدیدکنندگان آزاده ...اما خوب خیلی کم یا اصلا غیر ممکن میشه که کسی مهمون همیشگی
باشه....اخه میدونین ...خیلی وقته یه مهمون به اندازه وسعت یه دریا دعوته و هر لحظه که پاش
توی قلبم باز بشه و دعوت منو استجابت کنه ناخود اگاه تمام مهمونا از دلم بیرون میریزن..نا
خود آگاه.... خوب بگذریم.... رسیدن به دل و فهمیدن احساس دیگری اونقدر ها هم
سخت نیست اما مثه هرکاره دیگه ای به شجاعت نیاز داره.....(اگه ما در این رابطه مشکل داریم به خاطر عدم شجاعتمونه...نه سخت بودن اون کار...) امروز تو دل مدرسه ما غوغا بود ....وارد هرمکان
یا کلاس ... که میشدی کافی بود فقط چشمات رو باز کنی.... پر بود از دل های گرفته و اشک هایی که کم کم
داشتن به هم میرسیدن... ...دیدن و حتی نشستن و گوش کردن به دلهای تو در توی دل مدرسه سخت نبود اما
راستش عکس العمل و حرف زدن و نوازش کردن کار سختی بود..... شاید وقتی تو هم به دل من بیای...هرچند خیلی
راحت اما عکس العمل و پاسخ در برابر این همه احساس و درد و شادی و ورنگارنگی و شاید یکنواختی برات سخت تموم بشه... رسیدن به دل ادمها سخت نیست اما قبلش
باید مطمئن باشی تو توانایی روبرو شدن رو داری یا نع! اشک از چشمهای بسته ام جاری شد ..... قلبم شده بودد چشمهایم.....زبانم لال بود اما دست هایم فریاد میزند تا اجابت شوند.... تحملم سر آمده بود.... همه جا تاریک بود و من فقط آرزوی اجابت میکردم ..آرزوی روشنایی...آروزی وقتی که در آسمان دنبالت نگردم.... آرزوی وقتیکه یا من در آسمان باشم یا تو به زمین آمده باشی.... کاش از این انتظار مثل یعقوب کور باشم تا بالاخره روزی اجابت شوم... اول به خاطر این همه محبت ومهربونی همکلاسیها و دوستام نمیدونم باید چیکار کنم.....فعلا تنها کاری که میتونم بکنم اینه که بگم ....دوم ریاضی دویی ها...... خیلی دوستون دارم....یه عالمه...اندازه یه آسمون.... چادرش رو انداخت رو سرش و ایستاد تو ی سجاده اش.یهو رو به من کرد و گفت : یادت باشه خیلی نامردی...دلم میخواست قبل از نمازم بهم میگفتی تا دلچسب نماز بخونم... ..میترسیدم قانع نشه به خاطر همین از حرف زدن باهاش واهمه داشتم.. اما بالاخره باید بهش خیلی چیزا رو میگفتم .. ...لبخند زدم و گفتم...خیلی خوب بیا بشین تا برات بگم...انگار اونم میترسید...به حرفم اعتنا نکرد...دستاش رو بالا برد تا نیت کنه.. دوباره حرفمو تکرار کردم...شک داشت...دوباره گفتم ...چادرش رو پس زد واومد کنارم نشست.. آروم شروع کردم.... ببین چند تا چیز رو خوب باید بفهمی.. 1-اینکه خدا عاشق تو ئه اینو قبول داری...یه نگاه بهم کرد....بغض گلوش رو فشار داد ..گفت نه! کارم خیلی سختتر شد.... اما باید خیلی چیزهارو براش واضح میکردم با هر کلمه ای که از دهنم بیرون میومد...اشک از چشماش جاری میشد... آخر سر وقتی حرفام تموم شد....بدون اینکه حرفی بزنه ...بلند شد...چادرش رو درست کرد ...توی سجاده اش ایستاد... الله اکبر گفت ...وشروع کرد.. هیچوقت یه ادم رو اینطوری ندیده بودم... چقدر مشق عاشقیش رو قشنگ نوشته بود... خدایا چقدر تشنه تو بود.... باورم نمیشد.... خدایا شکر که تونستم......عاشقتم.... فردا توی ایران باستان روز برابری است یادمون باشه ما هممون مخلوق یه خالقیم..... بالا بریم پایین بیایم همه مون آدمیم... پس دست از تلاش بیهوده و خودخواه بازیهامون برداریم..حتی واسه یه روز ..... قول میدم فردا مهربون باشم.....قراره برم سر قبر سهراب تا با هم بخونیم..... آب را گل نکنید..... در ضمن به همه متولدین دی ماه خیر مقدم...... به خاله ناهید جونم به باران مهربانم...که روز تولدشون کنارشون نیستم.... به فروغ فرخزاد عزیز .....ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد....امروز روز اول دیماه است.... و به همه دوستام که ماه تولدمون دی ماهه....... با دیدن تو همه روزهای قبلی رو به یاد اوردم روزایی که............. چه جوری ممکنه؟هنوز باورم نمیشه! بی خیال به قول اون اگه من تو رو آد کنم تو هم منو آد خواهی کرد......به شرطی که ب م م هم باشیم من منتظر وقتی ام که تو نا خود اگاه آد بشی!
اون جمله ای که الان از تو پستم پاکش کردم...زیاد درست نبود...بیشتر شبیه یه شعار بود... حداقل در مورد من صدق نمیکرد چه قد بر افراشته این مرد سرت را بالا نگیر وگرنه خواهی مرد از مردانگی چه کنم در مقابل این مرد مردان خوب که به قدمهایش دل بدی ................ میبینی چه ترسی در ازای هر قدمش در چهره ام هویدا میشود تنم لرزان... قلبم ترسان... دلم اما دیگر اختیارش با من نیست خوبتر که ببینی میفهمی چرا سرش را رو به اسمان کرد و گفت: خدایا کافیست لب تر کنی! انگاه سرم را از تن و قلبم را از اهل بیتم جدا خواهم کرد..... چه شوری دارد این حسین در راه او...... باید بفهمم او کیست که حسین اینگونه شیفته اش شده.... چقدر دیر شد تا فهمیدم عاشقم....... در شمار تک تک ثانیه های جنجالی عمر ........ چه دیر فهمیدم اشتباهی ام!!!!!!!!! عین عشق چه زیبا بود.... اما چه تلخ تمام شد قاف این عشق..... وچه دیر فهمیدم این رسم زندگی است... تا عاشق نیستی ...عشق ارزو ست.... (یاد روزهایی که به دنبال عشق می دویدم بخیر.......) وتا عاشق شدی.....عشق میشود.....احمقانه ترین کار دنیا.... (یاد روزهایی که چشمانم را میبستم و فشار می دادم تا فراموش کنم هم بخیر) اری زندگی رسم خوشایندی است...پرشی دارد اندازه عشق........ زندگی چیزی نیست که لبه طاقچه عادت از یاد من و تو برود.... . . تازه فهمیدم عشق برای کس دیگری است... عاشق فقط یعنی عارف عاشق و بس.... بقیه اش همش کشکه.... اوایل خیلی زیاد مصمم بودم که با چند شرط خیلی مهم این کار ممکنه البته همون چند شرطه که خیلی وقتا این اصل رو نقض میکنه..... خیلی از ما ها تاحالا ده ها بار در مورد دوست داشتن و دوستی و خصوصا واژه عشق فکر کردیم اما هیچوقت به طور جدی به این قضیه دل ندادیم..... اتفاقا و حرفهای زیادی من رو این روزها درگیر کرده...که همشون یه وجه اشتراک دارن.. اتفاقیه یا نه....ولی وجه اشتراک همه اونا دوست داشتن یا واژه غیر ملموس عشقه..... اگه دوست داشتن خوبه پس چرا اتفاقای خوب توی عشق کم میفته؟؟؟ واگه بده چرا ادمهایی که کسی رو دوست ندارن به ادمهایی که اصلا نمیفهمن متهم میشن؟؟؟ . آخر سر با اینکه به هیچ نتیجه ای نرسیدم اما چندتا چیز برام روشن شد: ۱-حتی قلم به دست گرفتن هم در مواقع نبود عشق سخت میشه ۲-ادمها با علاقه و دوست داشتنه که میتونن معنی خیلی چیزها رو بفهمن و اصلا خیلی چیزها با عشق مفهوم پیدا میکنه مثل فداکاریهای بی دلیل..... ۳-فرار از واقعیت و خیلی از گریزهای دیگه ما از دیروزمون ناشی از کارهاییه که اشتباه انجام دادیم اما چون معمولا ناشی از دوست داشتن بوده از اونها فرار میکنیم... و البته چون فراموشی اون به این راحتی ها هم نیست..........فرار راحت تر خواهد بود ۴-تنها واژه ای که در هر صفحه ای از دیوان شمس تبریزی به چشم میخوره عشقه اونوقت ما هم به خودمان اجازه میدیم هر روز به عشق فکر کنیم اما تفکر من کجا و بیت مولانا کجا؟ ۵-بدون عشق ممکن نیست اما همین عشق هیچوقت بدون ممکن نیست. ۶-عشق دوست داشتنیس که تنها در نگاه موج میزند و ابدا نیازی به اشکارا کردن نخواهد داشت.... پس ادعای عاشقی کاری است بس احمقانه...چون عشق در چشم عاشق هویداست..... اینارو به طور جدی گفتم ...نظرای شخصی من هستن...اگر نظر دیگه ای هم دارین ...خوشحال میشم..بگین.....اما لطفا صادق باشین...... حرف از عشق یه کم جنجالیه ولی خوب نمیشه همیشه هم سکوت کرد.. تنگ تنگ....زود زود.... هر روز به عقلم فشار میاره...تا برکه گرم بشه... این هوا هم هرروز سردتر میشه... من میمونم و دلی که هر شب موقع خواب کوچک شدنش رو احساس میکنم..... اما دیگه تاب ندارم..... برای بهبود این مصیبت عظمی ...یه تصمیم گرفتم... اینکه دلم رو سرد نگه دارم.... دلم اگه..... سرد باشه و ژرف..... بهتر از اینه که..... گرم باشه و تنگ ... حتی اینطوری بهتر با عقلم کنار میان. هرچی باشه بهار که بیاد دل بزرگ میخواد... پس..... . . سرد می مانم تا بزرگ باشم...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : shotSkin.com |


